تبليغاتX
غیراستاندارد...

غیراستاندارد...

مارارهاکنیددراین رنج بی حساب

تنهایی های من

این روزهابیشترازتوانم میکشنذ مرا اما فقط خدا میداند من ودرونم چه قدرناتوانیم دلم کسی می خوادکه بشینم باش حرف بزنم ودرکم کنه وفقط کمی هم به من حق بده دلم کسی می خواست که کمی بااشتیاق منو نگاه کنه ...دلم کسی می خواست...که منو بفهمه وبدونه چه زجری دا ره حس بی یااوری توین دل شب  تنها.وسیاه منو غصه های بغض شده ام اگه دیگه صبرنداریم امیدنداریم...خدایامن چه بی عرضم حتی بلدنبودم یه  دوست اینطوری برا خودم داشته باشم...خدایامن چه بی عرضم حتی یه درصداحتمال نمی دم اتفاق خوبی برای من وجودداشته باشه حالا می خوام فقط ادای تکلیفهاموبکننم عبادت تورروبکنم وادم ها روخوشحال کنم اماحتی توهم دیگه منو خوشحال نکن ازاین دنیات خوشحالی ودل خوش دلگرمی آرامش به من نیامده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذارتا می توانند بتازندتازیانه ها برکبودی ها قلب شکسته ام...من ازاین دنیا باخودم تنها کبودی قلب وخستگی وتازیانه می برم بگذار تنهاباشم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

هستی ام رابه آتش کشیدند خدایا..

از درد هایم که می گویم

سنگین ترم می کنی با قضاوت هایت

اینگونه است که در خود فرو می روم

آنجا که قضاوتی نیست

و درد

بیداد می کند

سخت می گذردثانیه های تلخ وغریب انگاراین روزهاواژه ای درکارنیست برای بیان آنچه دردل میگذارد آجازه هست آقا؟؟؟؟؟

می خواهم شکایت کنم..به شماازخلق بی انصاف وآدمها..به جزعده ای که دیگرانصاف ومردانگی ووفادرکارنیست .....قراربود غیراستاندارحرفهایم رابزنم می خواستم بگویم..سایه ی سرمی خواهم برای خودم وخانواده ام قصه ی ماشده آن قصه مادری که جوجه هاییش رابه دندان میکشدتابه خانه برساند..وحالاهمهی مان خسته ایم پیش ازاین قبل ترها فرشته مادری آمدبه خوابم وگفت قبل ازهمه من مادرشمام تووخواهرت..به ماسربزنید..حالا آمده ام درخانه ی آن مادروپسر..بگویم...مارادریاب .که بدمی خوریم ازاین روزها وروزگار وآدمهایش..سنگین می خوریم ومیشنویم ومی شکنندمان ومابازدورهم جمع می شویم ومیگ وییم خداهست...سایه ی سرهست پدراگرنیست امام زمان هست..علی هست..مادری هست که خودش هوایمان رادارد..انگار این روزها همه کم آورده ایم..

برای زندگی وزنده بودن نفس لازم هست وانگارهمه ی َاعالم جمع شده اند که آن

 نفس رابگیرندتامن زندگی نکنم حالا بچرخید تابچرخیم...من کوتاه نمی آیم

 کم نمی آورم...جلوی همه ی تان کم نمیی آورم خدایامن ازاین دوستی های

 خاله خرسه دلسوزیهایی که نابودم میکنندبیزارم خدایامن راهم را باتوطی

کردم ..نگذارتیشه به ریشه ام زدند خنجر خورده است برپشتم که حالا حالاها خون جاریست .خدایا من که کم آورده ام توراضیش کن من  نمی توانم.توراضیش

کن که من دیگر برای نفس کشیدن بایدکسی راراضی کنم خدایا دل من بازیچه ی دست آدمها نیست..من آدمم آ.........د.......م خدایاهرچه قدربگویم خسته ام تو می دانی دردلم چه زجری حکم فرماست... ازمن کاری برنمی آیدتوانن ندارم همه اش دست تو....

بگو که بخواهد ..من داشتنش راازتو وفاطمه خواستم..نگذارآدمها سرمایه یی زندگیم  رانابود کنند..من بااین همه کینه ازانسانیت خارج می شوم...

بگذریم

ماه نوشت..توچه می دانی حس یک انسان یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

سهم من ازتوسکوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی نمیداند که در عمق سکوتت چه میگذرد
فریادش نزن ...
بگذار فکر کنند نشانه ی رضاست ..
این روزها حال سکوت راترجیح می دهم.فقط به این خاطرکه آدمهارااضی باشندچه عدالتی....................؟؟؟
همین
نوشتنم نمی آیددلتنگ ترازاین حرفهام
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

درداودریغا که دراین گردش ایام...........بازیچه دوران دل ادمیان است

تقصیر تو نبود این شناسه ها بودند که مرا تنها کردند!

آن روزها فقط من بودم و تو تنها من و تو که نهایت می شدیم ما!

اما... آنقدر دنیا حقیر شد که نسبت ها بیشتر شد

حرف از دیگری و دیگران به میان آمد و این زبان نویسان بودند که اینبار نارو زدند!!!

شناسه ها زیاد شدند ضمیرهایی آمدند از جنس غایب

من ما

تو شما

او ایشان

...

آغاز غصه زمانی بود که او آمد و تو ماند بین من و او من تو او

... و این فاصله زیادتر شد : من تو او و تو رفتی با او!تقصیر این زبان نویسان بود و بس.


او آمد ما تجزیه شدیم تو رفتی من ماندم...

من ماندم و شعرهایی که هرگز برای تو سروده نشد

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

داغدارم

روزآخرتوحرم پیغمبرنشستم وبی اختیارازدستش گریه کردم ووگفتم آدم بادشمنش اینجور نمیکنه که بامن...دلم اینقدرگرفته بود که یادم رفت نشستم توحرم رحمهللعالمین واون روزیادم نرفت...که حتی توبدترین لحظه ی دل شکستگی گفتم خدایاازمن نگیرش..من نمی دونم این چه تقدیریه که منو امتحان میکنی باعزیزانم..اماازین تقدیرت دیگرخسته شدم خدا...تماما لحظه هایی که باخودم آوردم یک طرف اما وقتی هواپیمانشست قران بازکردم وهنوز درکف این جوابت موندم..کهمابرای انان که اذیت  میشونداصبرراافریدم ورحمت حال خداشامل حال وضعفاومظلومان است..اماخدایا..کارمن ازدرماندگی وبریدن گذشت..بیاورحمی کن..ومرابه آغوش مرگی شیرین ببر

همین.حوصله نوشتن ندارم تمام روز راوشب راباخواب میگذرانم واشکی بی صدابدون آنکه کسی بتواندآراممکندووکسی بداند...

بگذریم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

یاسامع الشکایا

یاجدا.......................

دیگردلم دارد به رسم سوختن عاشقی منفجر می شود این روزها تنها امیدم بازشدن چششمهایی خسته به گنبدسبز حرم توست وگفتن یاجدا/؟؟؟وانگار تمام حرفها وبغضهای گلوگیرم رامی خواهم خلاصه کنم دراین فریاد

یاجدا.................................

همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

درداودریغا که دراین گردش ایام...........بازیچه دوران دل ادمیان است

قراراست بارسفر ببندم وبروم...به جایی که..

قراراست تمام وجودم را ببرم به جایی که

قراراست دلم راهم ببرم به جایی که....

قراراست...تمام غیراستانداردهایم را بگذارم وبگذرم وببرم به جایی که..

خدایا کمک کن تقدیر بود براینکه  آخرین روزها هم باتلخترین لحظه هاهممراه باشم تاهمه چیز عین فیلم سینمایی..دوباره جلوی چشمم بیاد ومن نمی دانم دیگرچه کنم فقط می دانم می خواهم فریاد بزنم یاجدا؟؟؟

خداحافظ ای خانه ای که همدم تنهاترین لحظه هایی بودی که......

خداحافظ محرم تلخ ترین لحظه هایی که............

خداحافظ غیر استاندردهای من حال خوب که نباشد نوشتن نمی آید حال که بدترین حال باشد مغز وفکر روح تعطیل است ومن تعطیلم..

همین..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

خداحافظی نامه

قراراست بارسفر ببندم وبروم...به جایی که..

قراراست تمام وجودم را ببرم به جایی که

قراراست دلم راهم ببرم به جایی که....

قراراست...تمام غیراستانداردهایم را بگذارم وبگذرم وببرم به جایی که..

خدایا کمک کن تقدیر بود براینکه  آخرین روزها هم باتلخترین لحظه هاهممراه باشم تاهمه چیز عین فیلم سینمایی..دوباره جلوی چشمم بیاد ومن نمی دانم دیگرچه کنم فقط می دانم می خواهم فریاد بزنم یاجدا؟؟؟

خداحافظ ای خانه ای که همدم تنهاترین لحظه هایی بودی که......

خداحافظ محرم تلخ ترین لحظه هایی که............

خداحافظ غیر استاندردهای من حال خوب که نباشد نوشتن نمی آید حال که بدترین حال باشد مغز وفکر روح تعطیل است ومن تعطیلم..

همین..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

خدایا کمک

دراوج بی قراری وناآرامی بی تابی ام..

خدایاکمک..............

همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

ابالفضل.......؟؟؟؟؟؟؟

به من گفته اند که درربباب سوم شعبان بنویسم...

اما نمی دانم چرا نوبت به نوشتن از حسین میآید من به تمام عظمتش فرو میریزم..

وآنقدرعظمت دارد که من درنوشتن ازآن ناتوانم...واصلا من وچه به  نوشتن ازسربریده؟

من وچه به نوشتن ازعظیم  ترین خون آفریده شده من وچه به خون خدا...رانوشتن وتولدش را وصف کردن..

./سوم شعبان را تولد تو نام نهاده اند

اما من باور دیگری دارم .

تو تمام عمرت را برای چگونه مردن زیستی

همچنان که بعد از مرگ سرخت

چگونه زیستن را به ما آموختی .

آیا به راستی اگر تو در سوم شعبان

به دنیا آمده ای و حیات طیبه ات شروع شده

پس چرا عاشورا را شروع حیات تو می دانیم

چنانکه حیات ما نیز و همه رهروانت

بعد از ظهر عاشورا شروع می شود

ومن را داغی است که جز با دستهای بریده ی عباست التیام نیست..شایدتاریخ درهمین لحظه درزندگی من تمام شد ومن از کربلا برگشتم واز آنروز که بازگشتم تا به امروز..یک سال نگذشت سالها گذشت..سالهای...بدون پایان...ومن دلم می خواهداین روزها

در آسمان خالی دستانم

ستاره ای بگذارم

به رسم باب الحوائج بودنت

یا عباس(ع)

ومثل همیشه ابالفضل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

اللهم الرزقنا....

 

 

مأمن هایی دارم برای پناهندگی به اونها  هر زمان که حریر دلم مورد هجوم سهمگین تیرهای زهر آلود غم قرار میگیره....

پناه می برم به حریمشان

دلم چه قدربرایتان تنگ است شهدا...هم اکنون که درغروب جمعه این پست رابرصاحب زمین وزمان تقدیم میکنم یک سال گذشته است که من بهشت زهرانرفتم واین حال همه ی غروبهای ۵شنبه وجمعه ی من است....وکسی نمی داند چه حالی است....

اصلن نمی خواهم کسانی بداند که چه حالی است...بگذارتنها توبدانی....من که بریدده ام دیگر ونمی دانم چه قدر می توانم با بریدن بروم اما امیدم تنهاچسبیدن به پرده های خانه ای است که علی ازاو بیرون آمدوباطن قبله شدوهمه به دورآن طواف می کنندبی آنکه بفهندعلی که که بود

من همین امیدرا باخود تنها حمل  می کنم..که بانفهمی تمام...مامن هایم رادرآغوش گیرم وفریادبزنم ...فریاد

دلم تنگتان است شهدا...اینجا هوای شهر آنقدر آلوده است که من باتنفس مصنوعی زنده ام....وگفته اند جایی باش که هوایش آلوده نباشد ومن هرچه می گذردبیشتر نفس کم می آورم

وامروز که کار من ازخواهش.والتماس گذشته است...می خواهم بگویم ای کاش یک باردیگرحتی به من مجال نفس کشیدن می دادید وکاش آنجا بودم و.به خون سرختان اقتدا می کردم..وبه یادم مرور می کردم یک باردیگرآرزوی شهادت را

دیشب  بچه سیدی ...برایم دعا کرد آرزومی کنم شهید بشی ومن مبهوت این دعا زیرلب گفتم کاش...وخندیدم بی اوج نالایقی ام..

کاش

وهمه ی تمام من شده کاش...وای همه ی تمام های من اینجازمین ننگین است....مراازتمام ضابطه ها برهان...

حاجی!
ما از بس خاک این جا را خوردیم ، خون و گوشت و پوستمان مال اینجاست
آدلم برای هوای پاک شهدا وآرامش عمیقش تنگ است..

درد نوشت: 

قرار نبود این که شد، بشود.

اما این درد را التیامی و این قلم را ایستادنی نبود...

 

یاصاحب صبر...

بگذریم
 

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

درد

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟

 

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

 

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟

 

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

 

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

فاضل نظری....

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

یا خیر الرازقین

                         

دلم هوایش خوش نیست...انگاردلتنگ زیارت جامعه درمشهدم...دلم میخواست...می آمدم ومقابل ضریحت می نشستم...ومیگفتم یاغریب الغربا..خبری اززیارت نیست؟؟؟

چه قدرسخت شده زندگی بی مشهدکاش همیشه مشهدبودیم دلم قدم زدن درکناردستهای تودرحرم رضوی می خواد...

می گویندهرگاه دلت گرفت سرت رابلندکن وبه آسمان نگاه کن ونفسی عمیق بکش وبگوخداهست..

می گویندسهراب  گفت...هرکجاهستم باشم آسمان مال من است...آقای سهراب حال  این روزهای مرا ندیدی؟؟؟...من هرکجاباشم آنجاآسمانی  ندارم که نفسی عمیق بکشم وبگویم مال من است...

بگذاربزنم به سیم آخر واین پست بعدامتحانم پراز همه عمیقهاباشد...آهای سهراب لطفا بیابه من بگو چگونه بایدجوردیگردید وچشمهارشست واصلن پنجره فکر هوا...کدامش مال من است..وکدام زیر باران باید رفت...واصلن کدام باران...

اآقای سهراب دلت چه خوش بود آنروزها...

...الان که این پست را می نویسم صدای قرآن درگوشم میگوید

خداهست...واین من راآرام می کند که خداهست وبعدآن توکه باشی زندگی هست..

دلم سرکش است این ایام نوازش توراآغوش گرم توراا...می خواهد  خدایا می شنوی..هستی.....؟؟

پس باش

خدایا

امنیت...آرامش...

چ قدرخسته ام...

زمین ِخدا به این بزرگی... کسی روی این زمین هست که برای من دعا کنه؟؟

دلم می خواد یه نفر٬ یه نفر خیلی خاص برام دعا کنه هر چند که ...

یا خیر الرازقین

آدم ها  ؛ نون ِ دلشون رو می خورن ، نون ِ قلبشون رو  ، نون ایمان ِ قلبیشون رو می خورن ...

این جور نیست؟!

 

زمن شکیب مجو ٬کوه صبر اگر باشم

همین که نام تو آرند شانه می لرزد

                                                              بگذریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

غیراستاندارد...معنوی

                               

دلم برای قرآن خواندمن ویک فضای آرام معنویه لذت بخش تنگ شده....جایی که حس کنم..همه چیز سرجایش است وهیچ چیز ناامن نیست ومن درارامش باخدای  خود خلوت کنم....اماافسوس که در این عالم هیچ چیز سرجایش نیست....نیست... ومن خسته شدم وازقران خواندن به اجباربدم می آید دلم آرامش معنوی می خواهد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

مراقب باش قلبم تیر می کشد

سرگشته ام

ازاین همه راهی که ندارم

گاهی که تورادارم وگاهی که ندارم

 من مانده ام ولایق تیغی که نبودم

من مانده ام وفرصت آهی که ندارم

گفته بودم تکیه گاه می خواهم خدایی که هرگاه بالای سرم رانگاه می کنم بدانم آسمانم هم تکیه به او دارد ومن این روزها حال وهوای آن دل بی چاره یز بی تاب خاکستر شده ای هستم که به تو امی دواربودم وبه خاطر تو

تو  می دانی دنیای مرا که هیچ کس آن را نمی بیند و نمی فهمد.
تو  بهتر می دانی چگونه من فرو ریختم وقتی  که سیاره ام حتی یک گوشه ی آرام بی رنج ندارد...و من یک آتش فشان خاکسترشده درقلبم راحمل می کنم...فارغ ازمعنای صبروخنجری درپشت که گاهی خون ریزی اش..امانم می برد....

تو   می دانی که من آنچه همه می بینند نیستم  وکسی مرانمی داند.

..اصلن چه کسی می  داندکه عشق چه خاکی برسرت می کندو این همه تعبیرهای غلط٬  و این حجم فاصله مرا تا به اینجای انزوا کشانده است...

من این روزها مات ابروهایی هستم که به خاطر عشق به توخم نمی کنم اما درحیرت کاسه صبری هستم که درهیچ بازاری پیدایش نمی کنم دلم می خواست آنقدرداشتمت که به تو می گفتم...عشق  وباتومی گفتم ازعشق والان می گفتم ...دلم .....

 

دلم هوایش خوش نیست دیشب قرآن رابغل کردم وحس کردم میشود خداباشد دلم هوای قدم زدن درصحن امام غریب دارد وامشب می خواهم بگویم

یا جدا....

دلم گرفته ودیگر نمی توانم درقالبهای درخواستهای بشری بگنجم....

خسته ام ودرگیر ودل گیر ازاین که کسی مرا نمی فهمد وقتی می گویم نمی توانم  امشب دوباره دعاهای عجیب برزبان آوردم...

 

همه می گویند بخند ومن تنها به احترام تو وخواست تو می خندم اما خودت می دانی این حال وروزمن خندیدن ندارد وقتی همه ی آرزویت همان عشقت باشد ودلت وقف او اما حاشیه نشین دلش شوی...وخودت می دانی که چقدر خسته ام وامشب می خواهم بگویم

 من خودخواه نبودم...باورکن باوری که ازدست داده ام ازدست رفته است وامان ازباورهای..ازیادرفته وقتی روحت را..شکنجه می دهد...امروز سالگرد قسمت بود یادت هست؟

دیشب دلم به یادتوتاصبح باقرآنی دربغلش خوابید

وصبح حافظ دیوانه حالم راگرفت ...وکاش حافظ اقلن مرامی فهمیدواوهم ازمن فهمی نداردواصلن انگار من نفهمم...وبه قولی بیشعور..

 اما دراین میان توچیز دیگری

بگذریم...حرف دارم اندراحوال دل گرفتگی ولی دارین قفس هم نمی گنجد

چه روزگاری....

چشمهایم خون می ریزندوتنها دستهایم..رامحکم نگاه داشته ام تاگرمای دستهای مهربانت...رانگه دارم

همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

درداودریغا

خدایا ….

 یا فریاد در گلو یم را بگیر،

 یا بغض گلوگیرم را …

هرکدام راه دیگری را بسته . . .

ومن

روزگاری برای خودم کسی بودم آشیانهای داشتم وگرمایی که برتمام فصلهای خانه ام حاکم بود پدری بالای سرم بود عاطفه ی مادری ورفاقت خواهری...ومن آن روزهااهمچون اسب های قصه هامی دویدم بی افسار وگاهی باافسارهرگاه زمین می خوردم پدرانه دستم رابلند می کردوهرگاه کم می آوردم..وای ازعاطفه ی مادرانه اش نگو که درلطیف بودنش وصفی ندارم..برای خودم کسی بودم سه شنبه ای داشتم خوابی داشتم وارامی داشتم

می خواستم دراین غیراستانداردخانه یادایام کنم

همین....

حدایامواظب خرابه ی دلم باش...که دارم به دنبالش می دوم ونفس کم دارم

بگذریم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

زندانی های من...

فریاد..

بغض..

صدا..

همه را خوردم...

 کسی چــه میــداند امــروز چنــد بار فرو ریختم ..

از دیدن کسی کــه ،

تنهــا لباسش شبیــه به " تــو " بــود!

هرگز فراموش نخواهم کرد

 که برای داشتن تو،

 دلی را به دريا زدم که ازآب،

واهمه داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

کدام تقاص؟؟؟؟

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را،

و صدای شکستن ها را...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

نمی توانم مرابفهم

درد ِ دل.....کـه می کنــی ...

ضعـف هـایـت، دردهـایــت را ...... می گـذاری تـوی ِ سیـنی و

تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد ...

 تیــز کننــد ...

تیــغ کننــد ...

و بــزننـد بـه ....روحـت

وچه کسی می داند خسته شدم ونمی توانم یعنی چه...؟؟؟وقتی تمام دنیارابادرشتی قراراست بکوبندبرسرم وقتی من خسته شدم واین حقیقت عمیقی است که درونم راشکنجه میدهدوقتی که ماههابجنگی وباهزاران تناقض وتضاد سپری شوی وفقط سپری شوی ومن گیج ومبهوت.....

ازاین روزگارزشت...

بگذریم.....

ناتمام می گذارم تمام این پست راباتمام دقایقی که دراوج رنج ومشقت سپری شد.... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

کجاست عدالت

دلتنگی هایم بزرگ است

غصه هایم بزرگ تر

شانه هایم کوچکند

دلم کوچکتر

کجاست عدالت ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

بالم شکسته بودنه حالم

چقدر این روزها بدبختم ...

نمی توانم حسم را فریاد کنم ...نمی توانم بگویم که کجایم

نمیدانم که کجای این دنیا ایستاده ای

شاید همین یک قدمی

شاید هم فرسخها از من فاصله داری...

به کدامین فاصله دل خوش کنم؟؟؟

 

پ.ن:نقطه چین هایی که در همه ی متنهایم تولد می شوند حضور خالی توست...

تویی که هستی اما نبودنت بیشتر احساس می شود................

وحتی یک بارنپرسیدی نقطه چین ؟؟؟؟؟؟؟یعنی چه فقط آن چیزی مهم است که باید مهم باشد..آمرزها درس دارم ؟/؟فرداها؟؟چه؟؟مهربانی ؟؟؟می مانی؟//می دانی نمیشود نفس کشیدبدون شنیدن صدای نفسهای مهربانت..؟؟می ترسم

وبدان که می ترسم

ای کاش کسی کنار دلم می نشست...ومی پرسید؟؟/دلت چه طوراست؟؟

ایننجاهمه می پرسندحالت چطوراست اما کسی یک بارنپرسید بالت چطوراست؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت   توسط عقیق او  | 

دردبی درمان

امروز برای اولین بارفهمیدم دلم ازهمه ی آدمهای دوروبرم راستگوتربود اماای کاش به حرفش رااگوش می کردم به آنجا نمی رفتم... تاآنقدرصدمه نخورم که وقتی برگشتم احساس کنم که ....ازجنگ برگشتم وچه بدترجنگی که شکست...خورده باشی..

ازوقتی لباس عاشقی پوشیدم تابه حالا همه اش آدم بد تمام قصه هاهستم آدمی که بی تدبیراست ...نه..... آدمی که همه نشسته اند ببینندچه میکندتابگویندهرچه دلشان میخواهد دل بسوزانندویامسخره کنندویاغیبت کنندودیگرحتی به کج بودن دسته ی عینکم گیربدهند ومن خسته امازدست همه تان ازدست تمام دوستیهای خاله خرسه وازدست همه کسانی که فکرمی کنندتنهاخودشان بزرگترین مشکل رادارند امانبودند دردل من وقتی به تنهاییی باتمام استقامت ایستادم درمقابل تمام سنگهای که برسرم فروریخت حرفهایی که هنوز گوشم رابه درد میآورد وانگار من بدترین آدم دنیاهستم وانگار تنهابه خاطرهیچ هستم وتمام آدمهارابایدمجاب کنم که اندکی به من حق بدهید ووقتی می خواهم ازخودم دفاع کنم می گویندخفه شو...نه میگویندسکوت...

آدمهایی که خودشان حق همه کاری دارندولی دنبال عیبهای منند..میشوم سوژه کلاسهای اخلاق وجلسه هایشان ومن چقدربدم وگاهی فکر میکنم چطور من مسلمان شیعه علی ام گفتم علی دوست دارم   ...پدرجان کجاست ع عدالتت...وحتی مانمیدانیم ...عدالت راچطور مینویسم دلم گرفته است دلم میخواهدهمه دنیارا بالابیاورم وتمام شوم ازین جهنمی ترین زندگی سگی که حتی حالم ازخودم به هم میخورد....همه گفتندعاشق نشو...اماخوب شدکه عاشق شدم تابفهممم ووتابشوم نفهم ترین آدم بددنیا...

اما دراین میان همه آدمها توچیز دیگری

بگذریم......

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

مراقب باش قلبم تیر می کشد

به تمام ِ خراشهــای پایمــان میبالیـــم !

وقتی سختی ِ روزگار نتوانست

کمـی از عشقمـان را کم کنــد ...!

امروز چه قدراحساس خلع دارم انگارسختی خرداد دست بردارنیست وکسی نمیداند این جمله برمن یعنی چه......................

انکار نمی شودکرد...توراوقتی هرباربه جانم آتش می کشی به کجا میکشانی من راآهای دریامن غریقم پایین رفتنم رابنگرچه آرام وبی صدا...

ومن دلتنگ تمام نوازشهای کسی...تاابد.

وقلبم تیرمی کشد..

خدایا..توکجایی وقتی من بی تابم..وقتی بی خوابم ووقتی بی آبم

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

زینب ودوری دلدار

امروز ام داوود بود وروز وفات بانوی صبر............

گفتم بانوی صبر....یادم آمد امروز سالگردوفات صاحب اسم من است........ومن آنقدرازاسمم فهمیدم که زینب بودن راحت وآسان نیست....

زینب بودن یعنی بارهاوبارهامضطری........کشیدن یعنی داغ پهلوی شکسته یعنی جگرهای پاره درطشت...جسدتیرباران شده.......وزینب بودن یعنی بالای طل زینیبیه........سربریده دیدن...یعنی عباس بی دست دیدن یعنی شمررادیدن...ومگرساده است.

زینب بودن یعنی...سالها اسارت...وماچه میدانیم بانوی صبربودن یعنی چه زینب بودن یعنی زینت پدربودن وای کاش می توانستم زینب بودن واقعی راتجربه کنم وزینت پدر باشم...

دلم می خواست...زینب فاطمه بودم....زینب بودن ساده نیست ...ونمیشود خیلی سخت است...وزینب تنهانامی است...که می شود مراآرام کندتادراین عشق ودراین دنیای دنی...صبورباشم...وتمام لحظه هایم راشکرکنم که زینبم....

ویادباداتویی که برای من پیغام دادی .زینبم

دعایم کن یازینب.....یامادرصبر...

زینب نوشت...زینب ودوری دلدار

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت   توسط عقیق او  | 

مراقب باش قلبم تیر می کشد

مراقب باش قلبم تیر می کشد ...من این روزها قلب دردی می کشم که حتی خودم هم ازخودم قایم می کندآلودگی هواآنقدرزیاداست که دیگرسلامتی رابوسیدم گذاشتم کنارآلودگی هوا....یی که آدمهایش نمی خواهند بدانندوبفهمندومن انگارباید به میل وخواست همه ی این قلب دردبکشم..من اینقدراماضعیف شده ام که دیگرنمی ت.وانم ......وکسی نمی فهمدمن نمی توانم یعنی چه انگارکسی نیست که وقتی می گویی نمی تواند...بگویدکمک می کنم...ومن دل بسته ام به امیددستهای گرم تو...که روزی پناهگاه بغضهایم بود...

ودلم فریادمی خواهدازآن هاکه داد می زنند..وفریاد می زنند...کمک........

ک....م.......ک..

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت   توسط عقیق او  |